
چشمانم ،فانوس غم را می شناسی
ببین و گوش کن !
همان فانوسی که پیرزن در پستوی خانه
دم دمای غروب تنهایی می افروزد
پیرزن در سکوت ،
فتیله ای چشمش را دور از تکیه گاه خانه آرام آرام بالا
می کشید
آخر تازه یاد گرفته بود که چگونه برتارک غم اشک بریزد
فانوس غم ،غم را می شناسد چه زن باشد چه مرد
فانوس غم،همانی که گاهی پیرمرد از سر دلتنگی ،
یا نه از سر سوز دل ،آهسته و آرام
برای سرزدن گاوها به طویله می برد
می برد تا آنها هم بدانند مهربانی می تواند
به اندازه روشنایی فانوس در تاریکی شب باشد
پیرمرد در طویله گهگاهی یاد گرفته بود
یاد گرفته بود چگونه نفت در کوره غم بریزد
پیرمرد مرد بود ،
و مرد را به ناچار ...............
دلش می سوزد
سوختش را می بیند
یقین درونش را باور کرده است
دیگر شب نفس های آخر را می زند
گویی فتیله فانوس هم به انتهایی شب رسیده
خروس هم روی دیوار کاه گلی
به یقین رسیده است و بانگ قوقولی قوقولی سر می دهد
شب منتظر صبح مانده است
سپیده دم است و پایان بی تابی تنهایی
پایان تکرار زندگی در تنهایی شب
آغازی برای فرار از فانوس غم...
(دیوار تابستونه)
+ نوشته شده توسط دیوار تابستونه در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ و ساعت 0:50 |
برچسب:
نویسنده: نگار امینی