آخرین پاییز آمد
زمان بی تو ایستاده ؛ نبود تو را انتظار می کشد
چه انتظار کشنده ای ؛ نیش عقرب دارد و زبان مار
این روزها پاییز هم، قصد جانم را کرده است
پنج فارسی زبان نفهم، هم دچار وارگونی شده
در هیاهوی شهر و در میان بوق و کرنای روزگار ، دنبال تو میگردد
عجب حس غریبی است؛ گفته بودم تو را بگیرد ، اندازه تنم کند
چه شد، سه پاییز و سه دوری می گذرد؛ تو هنوز اندازه تنم نشده ای
من هم شده ام دور گرد ....
چه طاقت فرساست هر روز ببینمت ، از هوای ات نفس بکشم و نداشته باشم ات...
نفس هایم دچار فرسایش شده اند ، دیگر به مانند غزال گریز پا ، پای گریز ندارم...
به خزان نشسته این غزال دوره گرد عجوزه ، مرثیه هر روز و شبش شده نداشتن تو ...
پاییز ؛ دیگر رهگذر عاشق نیستم ، چوبی خشک و بی نفسم زیر پای روزگار نامرد
راستی پاییز دیگر ۲۰ را دوستم ندارم ، عدد عاشقیم شده است آب ۲۲ ان
پاییز می دانی!؟
دیگر باران مرا سر ذوق نمی آورد ، دیگر برف برایم رسیدن آرزوهایم نیست
پاییز، فصلت دیگر برای فصل تازگی و عاشقی نیست
پاییز که می آید ؛ اندک کور سوی امیدم هم می افتد زیر پایم
صدای خش خش اش را می شنوم که می گوید این انتظار تو زمستانه است و السلام
این پاییز و انتظار نه تنها از وارونگی درم نیاورد که هیچ..
خرخره آرزوهایم را مثل موش صحرایی پاره کرد
بعد از این پاییز ؛ تازه پنج فارسی زبان باز کرده
فهمیده حماقت ناپلئونی چقدر درد دارد
درد دارد و هم نمی دانی
(دیوار تابستونه )
برچسب:
نویسنده: نگار امینی