کاش پدر دستم را به دست پدر نمی دادی
کاش مرا مثل آن خمپاره بعثی عاشقانه در آغوش می کشیدی
کاش می ماندی و زبان مادریت به من می آموختی
اینجا،در میان این همه زبان مادری گم شده ام
میان این همه آشنا، حس غریبگی رهایم نمی کند.
وطنم ،مادرت را ندیدم ، مثل چهره ماهات ... شنیدم در شهرت، مردانش هر روز مهربانی به دوش می کشند ....
آهنگین می نوازد، چهره ات بردلتنگی هایم،
کودکی ام بی تو گذشت...
نوجوانی ام بی تو جوان شد...
و جوانی ام در انتظار آمدن یک پلاک،یک نشانه می گذرد ....
روزهایم را نذر دیدنت کردم...
پدر ،خونت درخونم جریان دارد....
چه می گویم در همه سرزمینم جریان دارد....
کاش پدر دستم را به دست پدر نمی دادی
قهرمان زندگیم ...
برخاک شهرت، پای برهنه راه رفتن عبادت است
دختر بی تاب پدر باشد، چند عبادت است
کاش پدر دستم را به دست پدر نمی دادی
سال هاست، آفتاب ،غروب جمعه به دلتنگی ام می نگرند....
پدر ،سرزمینم،عشقم ،دلدادگی ام ،بیقراری هایم تمامی ندارد
پدر به آن خانه حصیری،به برگ های نخل ،راضی بودم...
راضی بودم تا تو را یکبار، یک دل سیر ببینم
یک دل سیر بردستانت، بوسه زنم...
کاش آن بعثی ،زنبیل حصیری را می گشت
کاش من ،هق هق گریه هایم، بند نمی آمد
کاش،پدر...
پدر تو فقط برگردد ....
من هیچ نگویم از این سال های دوری،از این انتظار
من اینجا در این شهر سبز ، شهر آبی،شهر دریا و ماهیگیر تنهایم تنها...
به حرمت پدر و دختری برگردد...
پدر....
دوباره شهر، مهمان دارد
شاید این بار، تو مهمان این شهر باشی
پدر یکبار صدایم کن، فقط یکبار
بگذار جانم ،قلبم بعد از سی و چند بهار، صدایت را بشنود
بگذار نگاهم آرام گیرد...
مهربان پدرم ،حسادت می کنم به آن خمپاره بعثی...
دلتنگی هایم دیگر این بد بودن، حسادت را نمی فهمد .
دلتنگی ام این روزها باز ساز تنهایی کوک کرده
کاش پدر دستم را به دست پدر نمی دادی
دلتنگی های نگفته از خرمشهر (دیوار تابستونه)
برچسب: لبریز از عشق,لبريز از عشق,بود لبریز از عشقت وجودم,لبریز عشقم دلتنگ حرفات,لبریز عشقم,لبریز عشق,لبريز عشق,رمان لبریز از عشق و غرور,جملات لبریز از عشق,متن لبریز از عشق,
نویسنده: نگار امینی