
ـ کاش پدر دستم را به دست پدر نمی دادی کاش مرا مثل آن خمپاره بعثی عاشقانه در آغوش می کشیدیکاش می ماندی و زبان مادریت به من می آموختیاینجا،در میان این همه زبان مادری گم شده ام میان این همه آشنا، حس غریبگی رهایم نمی کند.وطنم ،مادرت را ندیدم ، مثل چهره ماهات ... شنیدم در شهرت، مردانش هر روز مهربانی به دوش می کشند ....آهنگین می نوازد، چهره ات بردلتنگی هایم،کودکی ام بی تو گذشت...نوجوانی ام بی تو جوان شد...و جوانی ام در انتظار آمدن یک پلاک،یک نشانه می گذرد ....روزهایم را نذر دیدنت کردم...پدر ،خونت درخونم جریان دارد....چه می گویم در همه سرزمینم جریان دارد....کاش پدر ...
ادامه مطلب